تبليغاتX
setarehedonbalehdar
در آغوش گرفتن نجات بخش

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service


عکس بالا، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine May '98 pg. 94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش". این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور( incubator)نگهداری می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند. اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید.
زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن او بالا رفته، شکل عادی می یابد. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و شروع به رشد می کنند.
 دو خواهر دو قلو به خونه رفتند  و تو یه تخت خواب با هم یک جا خوابیدند .
 آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش می گیرند.
بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک هم می خوابانند.
 

.دکتر مارک کتز (Mark Katz, M.D)، عضو L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:" ...«در آغوش گرفتن» می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشکی کمک کند. بالاتر از همه اینکه، «در آغوش گرفتن» هیچگونه «عوارض جانبی» ندارد و شما برای گرفتن چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید."
«در آغوش گرفتن» (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود. شما برای بقا در زندگیتان به یکبار «در آغوش گرفته شدن» ، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار « در آغوش گرفته شدن» و برای رشد و نمو به 12 بار «در آغوش گرفته شدن» در روز نیاز دارید.
پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود".
Hug همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید، معمولا شما آنرا پس می گیرید.
+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 10:30 توسط سعیده |

بزرگمهر
بزرگ بود و از اهالی امروز!
واقعا خیلی جاش خالی بود.هیچ کس باور نمی کرد که اون دیگه نباشه.همه فکر می کردن رفته تا جایی کاری انجام بده تا ۲ساعت دیگه برمیگرده اما اینجا(تهران) کجا اونجا(لندن)کجا!
سر میز عصرونه همه می گفتن برای بزرگ هم نگه دارین خیلی نیمرو دوست داره ولی حالا حالا نباید منتظرش باشیم.
بزرگمهر خیلی جات خالیه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 1:41 توسط سعیده |

شوکه
امروز یه کامنت خصوصی دیدم که شوکه شدم.

عزیزم کار مفیدت عالی بود و باور نکردنی.خیلی دوست دارم از جزئیاتش بیشتر بدونم لطفا بهم بگو.

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 11:2 توسط سعیده |

مرگ همكار

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود:
 «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»

در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد. مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 13:50 توسط سعیده |

شعر دزدی

تو مرا مي فهمي

من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه يک انسان است

تو مرا مي خواني

و من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني

تا ابد در دل من مي ماني

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 11:19 توسط سعیده |

آبی کجایی؟
از تنور دلواپسی
دستهایت را مثال اطلسی
بالا و بالا می برم
تا لمس ابر
تا  وحشت در دل نهان
آه
آبی ...
تو کجایی؟
جمعه تلخیست
حس من بی تلالو می زند فریاد:
«آبی کجایی؟»

 برگرفته از کتاب : با نام عشق می آیی      نوشته : ساغر مسعودی

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 10:13 توسط سعیده |

کار مفید؟
اولین روزهای کار بود که یکی از بچه های روزنامه ازم پرسید:سال گذشته چه کار مفیدی انجام دادی؟
هر چی فکر کردم جواب خوبی براش پیدا نکردم.
این سوال چند روزی ذهنم رو درگیر کرد که واقعا سال گذشته من هیچ کار مفیدی انجام ندادم؟
بعدش تصمیم گرفتم طی یک برنامه ریزی کوتاه مدت یه کار نسبتا خیلی مفید انجام بدم بعدش با یک برنامه ریزی بهتر کار مفید بزرگتری انجام بدم(که سال دیگه نگم هیچی)

حالا شما هم اگه دوست دارین به این سوال جواب بدین که سال گذشته چه کار مفیدی انجام دادین؟

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 11:48 توسط سعیده |

هپی نیو یر
سلام
سال نو ،بهار تازه،فصل جدید و زندگی دوباره به همه عزیزان مبارک باشد.
امیدوارم زندگی به کام همه دوستان و آشنایان باشه و هر روزتون بهتر از دیروز باشه.

ولی خودمونیما، بعد از ۱۷-۱۸روز تعطیلی کار کردن یک کم زور داره.البته با پشتکاری که ما مطبوعاتیا داریم کار بعد از تعطیلات در برابر کار اسفندماه (با ویژه نامه های نوروزی) تفریحه.

به هر حال برای همه و خودم سلامتی و خوش بینی و پرپولی آرزو می کنم

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 10:39 توسط سعیده |

علی سنتوری
با اجازه آقای مهرجویی، دیشب «سنتوری» رو دیدم.
من داستان علی سنتوری واقعی رو نمی دونم اگه ممکنه کسی که اطلاعات درست و دقیق داره من رو راهنمایی کنه.متشکرم.
«سنتوری» فوق العاده بود.(ولی خودمونیما اگه توقیف نمی شد جای شک داشت(اینو تو دلتون بخونین)) .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 11:31 توسط سعیده |

سفر
از اینکه دیر به دیر آپ می کنم نگران نشوید.هفته گذشته با یک سفرنامه مفصل آمدم خدمتتان اما بلاگفای عزیز خیلی بیزی بود مطلب را آپ نکرد.من از طرف ایشون معذرت می خواهم...
و اما سفرنامه:
.
.
.
...هیزم و جنگل و دریا.

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 10:47 توسط سعیده |

پیاده روی
و چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است؟

آقا دیشب تو اون بارون رفتیم پارک پیاده روی .( این آقای تنبل ما هم اومد ولی تا برگردیم کلی  غر زد و نصف انرژی هامون صرف رفع غر ایشون شد...)
اما واقعا خیلی خوب بود.تصمیم گرفتیم هر شب بریم اگه خدا قبول کنه.
+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 10:31 توسط سعیده |

خاله زنک بازی
می گویند کار مطبوعات یک کار فرهنگی است...
امان از دست (بهتره بگ دهان) این آدم های فرهنگی.
یعنی دوختن آسمون و ریسمون را اگر کسی بلد نیست فقط کافی است یک قدم در یک نشریه بگذارد تا به اندازه یک عمر حرف درآوردن را یاد بگیرد.
.
.
.
یادتونه رفته بودم ترکیه؟
آقا چه دردسری شد.
اگر درست حدس بزنید ؟!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 10:25 توسط سعیده |

لیمو ترش

چند دقیقه ای صبرمی کنم ، صدای ریزش آب می آید، آرام از پله های پاگرد بالا می روم، به سالن کوچکی می رسم که به راست می پیچد، تو را می بینم که لباس هایت را در آورده ای و روی تخت ولو شده ای، ، انگار برای اولین بار است که تو را  می بینم: بازوهایت،  شکمت و ... ، کمی به داخل می آیم ، از سمت چپ صدای آب می شنوم نگاه میکنم در حمام باز است، و آن دختر پشت به من زیر دوش حمام خودش را می شوید زیباست و دورکمرش نقشی خالکوبی کرده شبیه ماری که انتهای تیزی دمش به بالای باسن دخترمی رسد ، آرام می چرخد، مار دور او می چرخد و زبانش را می بینم که از وسط بدنش تا زیر گردنش کشیده شده است، سرش را پایین می آورد و چشم هایش با چشم هایم برخورد می کند، لبخند محوی چهره اش را می پوشاند، دوست داشتنی است، احساس بهتری نسبت به او دارم تا به تو که روی تخت ولو شده ای، یک حس خاص، می خواهم پیشش بروم  ببوسمش، نه نمی دانم. سریع از اتاق خارج می شوم به دیوار کنار در می چسبم صدای ضربان قلبم را می شنوم، چشم هایم کم می بینند، به سوزش لیمو ترش در چشم هایم فکر می کنم و وضوح صداهای اطرافم، صدای قلبم که بلند بلند می زند، چشم هایم را می بندم صدایت را از داخل اتاق می شنوم که می گویی: وای تو چقدر خوبی ...

این قسمتی از داستان لیموترش است نوشته فرنوش رضایی.(البته من کلیشو سانسور کردم)
واقعا خیلی اتفاقی انجام شده اینکه چند پست اخیرم راجع به مسایل جنسی است.نیت خاصی ندارم خیلی اتفاقی اینطوری شده...

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 10:2 توسط سعیده |

جنسیت گمشده!
مریم ناهیدی متولد سال 1976 در تهران هستم ، دکترای حقوق بین الملل دارم و در دانشگاه کالیفرنیا مربی حقوق زنان هستم. کارم پژوهش و تحقیق و تدریس هست. لزبین یا همان همجنس گرا مي باشم و در سازمان بین المللی همجنس گرایان از سال 2000 مسئول میز خاور میانه هستم
.
.
.
بله،اینها توضیحات مختصر خانم ناهیدی از خودشان است(به نظرم با ساقی قهرمان هم دوست باشه)برای آشنایی بیشتر با ایشان به آدرسhttp://jensgomshodeh.blogspot.com مراجعه کنید

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386ساعت 10:17 توسط سعیده |

خوشبخت ترین تن فروش دنیا!!!!!

چند روز پیش داشتم یک مطلب می خواندم کلی توجهم را جلب کرد و به فکرم واداشت.
شما هم بخوانید.
شهرزاد نیوز: عرفان را در يكي از پارك‌هاي شمال شهر تهران مي‌بينم. پسر 28 ساله‌اي كه كتابي از "كافكا" به دست گرفته و مشغول نت برداري از كتاب است. عرفان 5 سال است كه به زناني كه مشتري او هستند خدمات جنسي ارائه مي‌دهد. عاشق فلسفه، زن و شغل خود است. به زعم خودش تن فروش حرفه اي و متخصصي است و تفاوت زيادي با نامزد خود دارد كه همكار اوست. به نظر او مردي كه خدمات جنسي ارائه مي‌دهد خوشبخت‌تر است و مثل زنان روسپي افسرده نمي شود.
گفت و گو با عرفان سلسله مراتب فرودستي و فرادستي زنان و مردان را به خوبي نشان مي‌دهد. عرفان شغل خود را تخصص بي نظيري مي داند و درآمدي بسيار بالاتراز همكاران زن خود دارد. خود را تحقير شده نمي‌يابد و زندگي خود را مدرن و توام با خوشبختي مي‌داند.
وقتي مي خواهم از 5 سال پيش بگويد و اينكه چرا چنين فكري به سرش زد، خيلي ساده مي‌گويد: درست مثل همه زنان فاحشه. من از زمان نوجواني مثل اكثر پسرهاي جوان متوجه بودم كه براي زنان ميانسال جذابيت هايي دارم. آن زمان كه شروع به كار حرفه‌اي (به اين معني كه بخواهم پولي بابت خدماتم بگيرم)کردم، دانشجوي دانشگاه تهران بودم. چند بار از طرف همكلاسي‌هاي مسن تر و حتي يكي از اساتيد به من پيشنهاد شد كه فقط با آنها سكس داشته باشم. و بعد يكي از همان ها بود كه به من پول خوبي داد و گفت حاضر است اين رابطه را به همين شيوه ادامه دهد. شروع كار از همين روابط جسته گريخته بود.
شيوه جذب مشتري عرفان كم كم روشمند مي‌شود. او مي‌گويد: دو سال بعد از آن كه چند مشتري ثابت پيدا كرده بودم خانه اي در شمال شهر اجاره كردم و تردد در شمال شهر من را نسبت به بوق ماشين زنان حساس كرد. با زنها مي رفتم و تمام مدت از اينكه مثل بچه نوازشم مي كنند و تا 600 هزار تومان براي يك شب به من مي دهند احساس غرور مي كردم.
او احساس خود را نسبت به زنان اينطور توصيف مي كند: اوايل چندان از زنها خوشم نمي‌آمد يعني فقط به سكس و جنبه هاي جنسي زنان فكر مي‌كردم. ولي بعد از اينكه اين كار را شروع كردم عاشق زنها شدم. موجوداتي بسيار ظريف هستند و پيچيدگي هايي دارند كه از كشف آنها در هر زني لذت مي‌برم. زنان ميانسالي كه مشتري من هستند واقعا ترسناك هستند. وقتي با من حرف مي‌زنند از درك آنها و از پيچيدگي دنياي ذهني آنها وحشت مي كنم. ساده ترينشان از بزرگترين مردهايي كه مي‌شناسم پيچيده تر هستند. من با تك تك مشتريانم عاشقانه مي خوابم.
عرفان با وجود اينكه سال‌ها كنار خيابان ايستاده و امروز هم همه مخارج سنگين خود را از همين طريق تامين مي كند اما هيچ‌گاه احساس حقارت را در مقابل مشتريانش حس نكرده. وقتي در اين مورد خاص صحبت مي‌كند نشاني از افسردگي و تحقير شدگي يك زن روسپي در حرف‌هايش نيست. همانطور كه نشاني از آن نگاه اومانيستي و عاشقانه نسبت به زن. مي‌گويد: اين زنها هستند كه به من نياز دارند. زناني كه مي دانم حاضرند به خاطر خدمات من پول زيادي بدهند. بارها در رختخواب امتحانشان كردم. آنها تا 10 برابر توافق اوليه را با كمال ميل مي‌پذيرند.
در حاشيه همين حرف‌ها همكاران زن خود را سرزنش مي‌كند و مي‌گويد: زنها بيخود موضوع را براي خودشان نكبت‌بار مي‌كنند. البته جامعه هم به اين موضوع دامن مي‌زند. اين يك شغل است مثل همه شغل‌ها. وقتي اينطور به موضوع نگاه كنيم قضيه حل مي‌شود. من يك تخصص دارم. بدن و قيافه خوبي دارم، پس از آن استفاده مي كنم تا خوب زندگي كنم. هيچ چيز هم نمي‌تواند اين كار را براي من قبيح و زشت جلوه دهد. زنان زيادي به خدمات من نياز دارند و من هم به پول زيادي نيازمندم. پس قضيه ايرادي ندارد. يك معامله عادلانه!
عرفان مي گويد زنان روسپي همه زندگي خود را وقف شغل خود و دردسرهايش مي كنند در حالي كه او به تفريح، موسيقي و مطالعه خود هم مي رسد. البته او به اين نكته توجه نمي كند كه درآمد او قابل مقايسه با زنان روسپي نيست. امنيت او تا اين حد در خطر نيست و حس خرسندي او را هيچ يك از زنان همكارش تجربه نمي‌كنند.
در منطقه‌اي كه مشتريان عرفان زندگي مي كنند، قيمت يك روسپي زن بين 50-150 هزار تومان است در حالي كه او براي هر سرويسي كه ارائه مي‌كند بين 300 تا 600 هزار تومان پول مي‌گيرد. اين رقم باورنكردني را مي توان با ديدن لباس هاي ماركدار، ماشين گران‌قيمت و منزل شخصي‌اش حدس زد.
عرفان مي گويد تا وقتي كه توان اين كار را دارد بي‌هيچ شرمساري اين كار را ادامه خواهد داد و :" خدا را چه ديدي شايد با يكي از مشتريانم ازدواج كردم. آنها دوست داشتني و عاشق شدني هستند".
اين جمله خداحافظي عرفان است: حالا باور كردي من خوشبخت‌ترين تن‌فروش جهانم! 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 10:48 توسط سعیده |

شادی درونی

شادي حالتي ماورايي است و هميشگي. ولي خوشي لحظه ايست. خوشحالي ناشي از شرايط بيرون است وهمان شرايط بيروني آن را با خود ميبرد.به همين دليل براي خوشحالي به ديگران وابسته هستي.و هر وابستگي قيد و بند است که ناخوشايند است ولي شادي از درون بر مي خيزد و به بيرون وابسته نيست.جريان خود جوش نيروي خود انسان است که اگر اين نيرو راکد باشد شادي در ميان نيست واگر نيروي درونت رودخانه شود و جاري.آنوقت شادي پديد مي آيد.و ترانه اي در قلبت سروده ميشودو سر مستي و شعف ايجاد ميشود.
منبع:یه وبلاگ

+ نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 11:25 توسط سعیده |

مهر
بوي مهر ميآد.بوي مدرسه.بوي هياهو.
چند روز پيش يك مانتو خريدم و يك مقنعه وقتي پوشيدمشون همه گفتند :خانم مي ري كلاس چندم؟؟؟
ياد آن روزهاي خوب خوب بچگي افتادم .چقدر ذوق مي كرديم وقتي كيف و مداد و دفتر و پاك كن و لباس نو براي مدرسه مي خريديم.اولين انشاي مهر ماه هميشه تابستان خود را چگونه گذرانديد بود.يادش به خير.
.
.
.
(بعضي از دوستام الان دارن بچه هاشونو مي فرستند كلاس اول) حالا با اين لباس ها كلي حال خوب بهم دست داده.

+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:31 توسط سعیده |

روز آخر
همه رفتند و ما ماندیم و فاصله های بسیار دور از همگان.
غریبی، غوغا می کرد.هیچ زرق و برقی چشم نواز، هیچ زیبایی دلربا و پهنه اقیانوس گسترده نبود...(البته  همه اینها به خاطر تنهایی روز آخر ما بود چون مامانم اینا یک روز زود تر از ما برگشتند)
لحظات وحشتناکی را می گذراندیم و ساعت که به زمان رفتن نزدیک تر می شد از این هم دلهره کم می شد و بازگشت قشنگ.
دوباره فرودگاه آتاتورک و هواپیما و تیک آف و ...و لند این و مهرآباد!همه مانتوها و روسری ها مشکی بعضی ها چادر.مامور ورود خانمی بداخلاقی بود که وقتی پاسپورت ها رو مهر می زد نگاهش پراز خشم بود (که مثلا چرا رفتید مسافرت خارج از کشور).قسمت تحویل چمدان ها مملو از جمعیت بود هر کس ساک و چمدان خودش را بر می داشت (البته اکثر چمدان ها از شدت فشار بار و بدرفتاری درشان باز بود و وسیله هایشان بیرون ریخته شده بود و ساکهای نازکتر پاره پوره شده بودند).مامور گمرک آنچنان چمدان ها را بازرسی می کرد که انگار خون پدرش را قاچاق کرده بودند.خلاصه تمام این مراحل گذشتند و دوباره ایران و تهران و خانه خودم.
.
.
.
بعد از چند روز خیلی دلم هوای آنجا را کرد(سنگفرش های خیابونانش و نورباران ساختموناش و آزادی حجاب و دریای آبی آبی آبی...)
+ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 11:12 توسط سعیده |

روز اول

بعد از گذشتن از گیت  و ممهور شدن پاسپورتها به مهر ورود اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تابلوی بسیار بزرگی از یک خانم عربان بود که روی تخت ساحلی در حال آفتاب گرفتن بود...
یک کم جلوتر تابلوی راهنما برای درهای خروجی بود و که می خواستیم از مترو استفاده کنیم خطوط راهنما را دنبال کردیم تا به گیشه خرید بلیط رسیدیم.به آقای مسول گفتیم :تو تيكت فور  آكساراي(خياباني كه هتلمان در آنجا بود).و يك 10دلاري به او داديم .آقاي مسول گيشه با زبان ايما و اشاره به ما فهماند كه بايد دلارمان را به لير تبديل كنيم.ما  هم  تمام فرودگاه را
گشتيم براي باجه تبديل پول.دلارها را به لير تبديل كرديم و دوباره رفتيم براي گرفتن بليط مترو (البته بليطي در كار نبود آنها از ژتون استفاده مي كردند) ژتون ها را داخل دستگاه مخصوص(مثل همانهايي كه در ايستگاههاي متروي خودمان هست) انداختيم .دستگاه بوق زد و بابك رد شد من كه پشت سرش بودم ژتون را انداختم ولي دستگاه هيچ بوقي نزد و نمي توانستم رد شوم ، آقاي مسول را صدا زدم و هر چه به انگليسي برايش توضيح مي دهم كه ژتون را انداختم ولي دستگاه قفل شده متوجه نمي شد(انگار تركها اصلا انگليسي نمي دانند) ، مجبور شدم با زبان ايما واشاره به او بفهمانم و او در كمال آرامش  من را راهنمايي كرد تا از گيت ديگري رد شوم.(خيلي تعجب كردم كه به اين سادگي اجازه ورود داد و حرف من را كه يك مسافر خارجي محسوب مي شدم باور كرد)
سوار مترو شديم و داخل شهر ، همه چيز عادي بود و هيچ خبري از رنگ مشكي مانتو و روسري و چادر نبود.همه جا رنگ هاي شاد شاد كه چشم لذت مي برد.مترو خيلي شلوغ بود ولي هيچ كس بوي عرق نمي داد ، كسي ديگر ي را هول نمي داد ، هيچ آدمي به آن يكي فشار نيمي داد كه بگويد آقا برو اونورترو ...و هواي مطبوعي  در جريان بود .
به ايستگاه آكساراي رسيديم و پياده شديم هوا خيلي گرم بود،پرسان پرسان آدرس هتل را پيدا كرديم و وارد شديم اما از خانواده اي كه منتظر ما باشند خبري نبود .برگه ووچر را تحويل رزروشن داديم و گفت تا ساعت 1صبر كنيد تا اتاقتان آماده شود.در لابي نشيته بوديم و كم كم داشتيم به غريبگي خودمان پي مي برديم كه بابام رو ديديم  كه  به طرف ما مي آمد .چمدان ها را برداشتيم و به اتاق مامان اينا رفتيم.
از پشت در صداهاي آشنا به گوش مي رسيد .مامان مي گفت  از اين انگورها بخور سودابه جان...
يك دفعه  خشكم زد .من اصلا سودابه را فراموش كرده بودم(سودابه خواهرمه كه 3-4ساليه رفته آلمان و نديدمش .اونچا به يه پسر ايراني ازدواج كرده كه تو اين مدت ما  فقط تلفني با هم آشنا شده بوديم و عكس ها شود ديديم)
همانجا پشت در صداي سودابه را نيز شنيدم كه مي گفت مرسي مامان جون .در زديم  ، سودابه در را باز كرد و من با دلتنگي خيلي زياد بغلش كردم و كلي بوسيدمش .بعد شوهرش سعيد را بغل كردم و بوسيدم .همانطوري بود كه فكرش را مي كردم .يك فرشته روي زمين.
يك كم كه گذشت سحر (خواهر كوچيكم) خريدهايي كه انجام داده بود را نشان داد(آخه اونا 2روز زودتر رسيده بودن)ما هم تهييچ شديم كه زودتر بريم بازار.
از ساعت 30/10 تا 5بعد ازظهر بدون وقفه راه رفتيم و خريد نكرديم  همه چيز خيلي گران بود...
برگشتيم هتل نهار خوديم و يك استراحت كوتاه و دوباره زديم بيرون.اين دفعه سوار تراموا شديم و رفتيم لب دريا.البته اون لب دريايي كه ما داريم نيست اونجا همه جايش اسكله است و ساحلش همه سنگ است.اما دريا كه نه اقيانوس خيلي قشنگ و عظيم است.تا ساعت 11-12 لب ساحل نشستيم و از مناظر بسيار قشنگ و جديدي لذت برديم.

 


جاي همه دوستان خالي...روز اول تمام شد

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 11:18 توسط سعیده |

بازگشت
از یک شهریور تا نهم.ساعت ۵ صبح پنجشنبه پروازمان بود و دو ساعت قبل باید می رفتیم فرودگاه.همه چیز خیلی عادی پیش رفت و سوار هواپیما شدیم و تیک آف و پرواز در آسمان و بعد از یک ساعت از مزر خارج شدیم.حال و هوای عجیبی داشتم تصوراتم در حال وقوع بود هر دقیقه که به نشستن نزدیک می شدیم حالم عجیب تر می شد.بالاخره لندین و از هواپیما پیاده شدیم.وارد فرودگاه که شدیم فقط یک لحظه فقط یک لحظه نگاهم خیره شد و بعد همه آن فکرها و تصورات و آن همه چیزهای عجیب غریبی که خیال می کردم دود شدند رفتند هوا.اصلا انگار از اول عمرم همه این زرق و برق ها رو دیدم و دیگر هیچ چیز برام تازگی نداشت.همیشه با خودم فکر می کردم اگر یک زمانی به خارج از کشور برم مثل ندیدبدیدها رفتار می کنم و کلی ضایع می شم ولی از عکس العمل خودم انقدر تعجب کردم که خودم هم باورم نمی شد انقدر بی تفاوت برخورد کنم.
.
.
.
اینها برای لحظه ورود بودند.

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 11:3 توسط سعیده |