X
تبلیغات
setarehedonbalehdar
بزرگ شدگی
الان دیگه باراد دوساله شده.کامل حرف میزنه و بعضی وقتا هم یه چیزایی میگه که دلم میخواد لهش کنم از محبت.مثلا یه روز یه دفعه سر میز صبحونه گفت: اوه مای گاد مامان چه سورپرایزی برام نیمرو درست کردی؟ (درصورتی که یک روز درمیون نیمرو میخوره) یا مثلا دیروز یه گاز محکم ازم گرفت و گفت: انقدر دوستت دارم که میخوام بخورمت!
حدود یک ماهیه که اسباب کشی کردیم اومدیم یه خونه جدید.هر دفعه از دم خونه قبلیه رد میشیم میگه: اوه مامان خونه قبلیه چقدر خوش میگذشت!!!!!
بعضی وقتا اهم از غفلت من سو استفاده میکنه و در رو باز میکنه میدوه میره تو راهرو و میگه:میخوام آشغال بندازم تو شوتینگ!!!!!!!بعدشم میاد دم درو میگه:برم یه سر به مامانی بزنم(آخه خونه مامانیشم تو همین مجمتعه)
اینا ماجراهای این روزای ماست.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 2:3 توسط سعیده |

بارداری دوستانه
چند  روز پیش شنیدم یکی از دوستانم بارداره ازخوشحالی میخواستم جیغ بزنم.بعدش شنیدم  یکی دیگه از دوستای دیگمم بارداره بازم میخواستم جیغ بزنم.خیلی حس خوبیه وقتی می شنوی اونایی که تا حالا هیچ تجربه ای از مادرشدن نداشتن میخوان مادر بشن.
تمام لحظاتی رو تصور می کنم که خودم از موقعی که شنیدم حامله ام تا همین الان که باراد عزیزم دو سالشه رو دوستای عزیزم هم تجربه می کنند وای که چه حالیه همه چی عالیه.
این پست مخصوص دوست عزیزم آنالی اکبری است.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1391ساعت 1:48 توسط سعیده |

مادرانه
این روزها کهر پسر عزیزم داره به ۲سالگی نزدیک میشه برام خیلی جالبه.
کارهاش مثل آدم بزرگا شده و حرف هاش هم بامعنی تر و واقعی تر.صبح ها که از خواب بیدار میشه میگه صبحونه!!!منم براش لقمه نون و پنیر و گردو میگرم و بعد از ۲لقمه میگه سیر شدم و میره دنبال بازی.
وقت چیایاشت میگه سیب!!!منم براش موز و سیب آماده می کنم و میخوره و می ماله اینور و اونور و میگه تمیز کن!!!
وقت نهار همش بهانه میگیره و میگه مپرتظمه.منم سریع نهارشو می کشم و حواسشو پرت میکنم.بعد از نهار سریع میگه بفابیم.میره تو اتاق و پرده رو میکشه که اتاق تاریک شه و بعدش یک کم بازی می کنه تا خوابش ببره.
عصر رو هم به همین منوال میگذرونه تا شب.باباش میاد شام می خوریم سه نفری که چه لذتی داره.موقع خواب شبش هم براش کتاب می خونم تا بخوابه. اما هنوزه نتونستم از شیر مادر بگیرمش که کار بسیار سختیه و عشقلی هم کلی بهش وابسته است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 1:8 توسط سعیده |

بفابم و بفورم!
الهی فداش بشم  که فقط زمانی که خوابه می تونم به کارهای شخصی خودم برسم.
الهی فداش بشم که وقتی سریال ها شروع میشه پا به پای من میشینه و نگاه میکنه و به ترتیب میگه:ازل،ساواش،سلطان،لاله،نرمین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
الهی فداش بشم که ماهی های آکواریوم رو سرویس می کنه انقدر میگه:گذا گذا گذا ماهیا ماهیا ماهیا
الهی فداش بشم که ظهر ها وقتی می خواد بخوابه از ساعت 1-2 میگه: بفابم    بعد 2 ساعت طول میکشه تا بخوابه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 19:17 توسط سعیده |

اعصاب ندارما
همیشه با خودم می گفتم دوتا بچه میارم.حتی تا یکی دو ماپیش هم نظرم همین بود. اما از وقتی که باراد شیطونی رو روسفید کرده میگم خدایا شکرت ولی همین یه بچه بسه(واقعا شکر که باردار شدن من داستان داره).!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1391ساعت 2:49 توسط سعیده |

جمله های دوکلمه ای!
این روزا باراد کلمه های جدید رو بیشتر از قبل استفاده می کنه.مثلا دیروز رفت روی لوله جاروبرقی و سر خورد گفتم افتادی؟ میگه : نه بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!(الهی فداش شم) یا مثلا از پله های خونه خاله اش بالا رفت به سمت خونه همسایه ، بهش میگم بیا پایین میگه: بفمایی!!!!!به باباشم میگه: بابا بابا بابا لتاپ اوشن اودابه بینیم(یعنی بابا لپ تاپو روشن کن سودابه(خاله اشه) ببینیم.
هر مهمونی هم که میاد خونه موقع خداحافظی کفشاشو میاره و میگه:بپوش بییم ببعدش که میره دم آسانسور  میگه هدافس و حسابی بوس می فرسته برای من و باباش که داره میره بیرون.
+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 18:22 توسط سعیده |

کلمه ترکیب های تازه
للام: سلام  هاپو:سگ یا هر حیوان دیگه  یایلاوووو:آی لاو یو  ببی:بیبی  کاللله:کالسکه  هلو:الو  بننه:پرنده و برنده  تولوم:تلمبه و قلمبه

اینا کلمه و ترکیبات تازه باراده.

+ نوشته شده در دوشنبه 5 تیر1391ساعت 23:32 توسط سعیده |

زبان بی زبانی
روزها  پشت سر هم می گذرند بدون اینکه وقت سر خاروندن داشته باشم . باراد روزبه روز بزرگتر میشه و کارهای شیرین می کنه و بعضی کارهاشم کلی حرصمو در میاره.کلمه هم میگه البته سعی می کنه بگه! 

این کلمات به زبان باراده: بولو - ببل - بابا - مامان - مامایی - دده - به به به به - آپ - موینا - اار - هر کدوم از اینا در جاهای مختلف یه معنی میده به ترتیب یعنی: بالا-بغل-بابا-مامان-بیرون-آب-هاپو یا کلا هر حیوونی که میبینه -مبینا-سحر(خاله شه)

وقتی هم که یه چیزی میخواد که نمی تونه بگه جیغ میزنه.قربونش برم انواع و  اقسام شکلک ها رو در میاره.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 21:33 توسط سعیده |

روزهای پارسال2

سلام

روزهای پارسال خیلی زود گذشتند و عکس ها و خاطرات خوبش همیشه هستند.
روز شهادت علی اصغر بردمش مصلا کلی از خبرنگارها و عکاسها ازش عکس گرفتند باراد تو اون لباس های سبز و با اون چفیه خیلی دوست داشتنی تر از همیشه شده بود.
4بهمن روز تولد یک سالگی باراد بود.یک جشن خانوادگی مختصر براش گرفتم.بچم خیلی خوشحال بود و بازی می کرد و این ور اون ور می رفت و هی راه می رفت و هی می خورد زمین اما تو تمام عکساش گریه کرده مخصوصا اونایی که با کیک و شمع بودن!
دوستان خوبم روزهای پارسال رو خلاصه براتون گفتم.از این به بعد سعی می کنم اتفاقات روزانه اش رو براتون بنویسم.اگه حوصله داشتین بخونین.راستش خودم داشتم پست های قبلی رو می خوندم کلی خندیدم و گریه کردم به روزهای بدویاری روزهای لگدپرانی باراد تودلم شب خوابیدن های چپکی لباس های گشاد روزهای زایمان ...خلاصه برام کلی تجدید خاطره بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 17:48 توسط سعیده |

روزهای پارسال1

پارسال همین موقع ها بود که از طرف یکی ازدوستام یه کار نیمه وقت بهم پیشنهاد شد و منم قبول کردم.از شنبه تا چهارشنبه از ساعت11تا2-3 بعد از ظهر.باراد رو میگذاشتم خونه مامانم و می رفتم و برمیگشتم دنبالش و می رفتم خونه.وقتی از پله های خونه مامانم اینا می رفتم و بالاو صداش می کردم باراد انقدر داد و فریاد می کرد و بی صبری نشون میداد که دلم غش می کرد بعدش محکم می چسبید بهم و چند دقیقه صورتشو می چسبوند بهم.کلی کیف می کردم ولی بعدازظهر که می اومدم خونه همش می خواست بغلم باشه واصلا رو زمین نمی موند و حسالی بغلی بود.

روزها می گذشتند و باراد هر روز یه کار جدید یاد می گرفت.همیشه  با خودم می گفتم دوست دارم موقعی که از خواب پا میشه گریه کنه و منم در هر حالی که هستم کارمو ول کنم و بدوم طرفش این آرزو خیلی زود برآورده شد.تو 5-6 ماهگی چهاردست و پا رفت رو یاد گرفته بود به محض اینکه از خواب بیدار میشد و صدا میکرد سریع می دویدم تا از تخت نیفته.البته یک بار داشتم تلفنی صحبت می کردم یهو دیدم از خواب بیدار شد تا اومدم بدوم طرفش اون زودتر چهاردستوپا اومد و از رو تخت افتاد و کلی گریه کرد.

باز هم روزها می گذشتند و پسرم ابتکارات جدید از خودش نشون می داد مثلا به جای راه رفتن شدیدا رو زانوهاش می ایستاد و سریع راه می رفت مامانم می گفت من تا حالا بچه ای ندیدم این مدلی راه بره.تو ده ماهگی شروع کرد به دندون درآوردن و بد غذا خوردن  واین داستان بدغذایی هنوزم ادامه داره.

بازم داستان دارم برای تعریف کردن برمیگردم.

 

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 18:34 توسط سعیده |

دومین بهار زندگی پسرم
سلام

از عذر خواهی دیگه گذشته که بگم ببخشید دیر کردم.واقعا شرمنده ام.

دوستان از وقتی که باراد از بیمارستان بابت زردیش مرخص شد و حال روز جفتمون رو به بهبودی رفت  یک سال می گذره.اگه بخوام خلاصه این یک سالم بگم دوسال طول می کشه. پس خلاصه داستان:

مرتب  شدن ساعت خوابش.کم کم قل خوردن تو جاش.یواش یواش چهاردست و پا رفتنش. تو ده ماهگی دندون دراوردنش.روز تولد یک سالگیش راه رفتنش.همین الانم پابه پای من تایپ کردنش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 15:28 توسط سعیده |

عشق
من عاشق بارادم

+ نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 13:44 توسط سعیده |

خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم بیام سر بزنم .ببخشید.قول می دم از این به بعد حضور فعال داشته باشم.

حالا ادامه ماجرا: دکتر دستور بستری داد و من هم که همراه نوزاد بودم رفتم طبقه بالا و وارد بخش نوزادان شدم و باراد عزیزم رو تحویل خانم پرستار دادم.بعد از 5دقیقه شنیدم که جیغش رفت هوا و بعد از چند دقیقه خانم پرستار صدام کرد و دیدم که بچه دسته گلم رو لخت کردند و پیچیدن لای یک ملافه و به من گفتن برو شیرش بده.رفتم تو اطاق ولی باراد اصلا شیر نمی خورد و گریه های عصبی وحشتناک می کرد (یاد اون روزا که می افتم بدون احتیار اشکم سرازیر می شه). انقدر گریه کرد که مسول قسمت اومد و یه سرنگ گریپمیچر بهش داد و یک کم آروم شد.به اندازه دو قطره شیر خورد و خوابید.بعد از 1ساعت دوباره بیدار شد و صدام کردن که برم دوباره شیر بدم اما چشمتون روز بد نبینه که این دفعه با گریپمیچر و قنداغ و ... هم آروم نشد .بچه رو ازم گرفتن و بردنش تو اطاق نور ...6-7ساعت گذشت و خبری از باراد نبود. ناگهان صدام کردن رفتم تو اطاق شیردهی. وای وای وای خدا برای هیچ مادری نیاره ...(خیلی حالم بده نمی تونم حس واقعی رو بنویسم) وقتی باراد رو دادن بغلم انگار یه بچه گربه مریض و بی جون بود که سالهاست شیر نخورده انچنان شیر می خورد که ....بچه ام الهی بمیرم براش.انقدر گریه کردم و گریه کردم که یه مادر دیگه هم دیگه با هم دوست شده بودیم و اون هم بچه اش زردی داشت و اونجا بود بهم دلداری می داد.
خلاصه این نوبت شیردهی هم گذشت و نوبت بعدی دوباره پسر قشنگم سینه ام رو نمیگرفت و گریه هاش شروع شد.اون مادره که دوستم شده بود گفت مدل شیردادنت اشتباهه  و بهم یاد داد که چجوری نوک سینه ام رو تو دهن بچه بذارم.وای خدا چه لحظه با شکوهی بود تو اون یه هفته ای که باراد به دنیا اومده بود تا حالا چنین حس قشنگی برای شیرخوردنش نداشتم . تا همیشه برای دوستم دعا می کنم.
لحظات سخت گذشت و تا دو روز دیگه این منوال ادامه داشت.صبح ها آزمایش می گرفتن و تا شب 2ساعت زیر نور می خوابیدن و نیم ساعت شیر می خوردن.صبح روز سوم جواب آزمایشات خوب بود و مرخصمون کردن...
روزهای سخت گذشت و روزهای عادی بچه داری و ضعف زایمان و تب و لرز عصرانه و گرسنگی ها مدام می اومدن و می رفتن.دوستان و آشنایان  هر روز می اومدن دیدن ما و خلاصه بعد از گذشت چند هفته حالم رو به بهبودی گذاشت و بهتر شدم.

دوباره برمیگردم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 12:52 توسط سعیده |

ادامه ماجرا

ببخشید غیبتم طولانی شد.خب ادامه ماجرا:

خانم دکتر جواب داد اون مریض رو فقط خودم باید چک کنم تا ببینم تکلیف قل مرده چی میشه، بستری بمونه تا بیام.
بعد احساس کردم دارم تکون می خورم که خانم دستیار گفت باید شکمتو فشار بدیم تا بچه بیاد بیرون.فشار محکمی روی شکمم احساس کردم و ناگهان همهمه ای شد و صدای گریه بچه اومد.وای خدا به دنیا اومد. صدا محمکتر شد و گریه شدیدتر. خدایا بچه منه؟ خدایا صدای همون موجودیه که تا چند لحظه پیش توی دل من بود؟ وای خدا چه لحظه عجیب و دوست داشتنیه!

اشکام سرازیر شد و من از این طرف پرده سبز جداننده گریه می کردم و نوزادم از اون طرف پرده. پرستارا هم به ذوق اومده بودن و می گفتن چه نوزاد نازیه چقدر قدش بلنده و سرحاله...با وزن 3کیلو و 250گرم و قد51سانتیمتر.آپگارش هم خوبه.(ماشاالله)

بعد از چند دقیقه خانم دستیار دکتر گفت یه آمپول می زنیم که یک کم خواب آوره و گیجت می کنه.آمپول تزریق شد و دقیقا همون حالت بهم دست داد.تو خواب و بیداری متوجه شدم که بردنم تو اتاق خودم.فقط یادمه که نرگس(خانم برادرم) و بابک اونجا بودن چند دقیقه بعد بچه رو هم آوردن و کم کم مادر شوهرم و خواهر شوهرم و مامانم و خلاصه همه اومدن.خیلی شلوغ بود و من هم حالم اصلا خوب نبود. بی حسی داشت از بین می رفت ودرد پارگی شکم و بخیه داشت میومد از طرفی هم گفته بودن نباید بالش بزاری زیر سرت بخاطر داروی اسپاینال.خلاصه شرایط بدی بود.

بعد از یکی دوساعت باید به بچه شیر می دادم که این هم معظلی بود برای خودش. نه می تونستم بشینم، نه می تونستم کجکی بخوابم باید هر طوری بود نوک سینه مو می ذاشتم تو دهنش، البته نرگس خیلی کمکم می کرد ولی درد بخیه و بی حالی خودم کلی کلافم می کرد.از اونجایی که هنوز شیر تو سینم جریان نداشت و دکتر هم گفته بود باید بچه شیر بخوره، نرگس با هزار و یک بدبختی و کج و کوله کردن من و بچه وخودش بالاخره تونست به بچه شیر بده.الهی فداش بشم ، فکش جون نداشت بمیکه سینه منم که سفت ، خلاصه داستانی بود اون لحظات.

سرتونو درد نیارم تا فرداش وضع به همین منوال ادامه داشت.

فرداش داستانای مرخص شدن رو داشتیم و چکاپ بچه که دکترش گفت زردی مختصری داره که باید مواظبش باشین.براش یه آزمایش نوشت و گفت فردا هم دوباره باید چک بشه.

مرخص شدیم  واومدیم خونه.همه اعضای خانواده شوهر خونمون بودن و همه شون کلی ذوق زده.

من فکر می کردم دیگه بچه به دنیا اومده و می تونم مثل روزای معمولی هر کاری بکنم اما زهی خیال باطل که حتی نمی تونستم به تنهایی از جام بلند شم و یکی باید کمکم می کرد که بشینم و پاشم. امان از درد بخیه... شیر دادن با اون سینه سفت رو هم نگو که وقتی یادم میاد گریه ام می گیره (بین خودمون باشه اون روزا به خاطر درد و ناتوانی های جسمی خیلی گریه کردم و دپ زده بودم)

چند روز با همه سختی هاش گذشت و هرروز هم باراد طفلک رو می بردن و ازش آزمایش زردی می گرفتن که هر روز هم زردیش بیشتر می شد. روز پنجم تولدش بود که ختنه اش کردیم و خیلی اذیت شد.دو روز بعد که برای چکاپ بردیمش بیمارستان که باز هم آزمایش شد و دکتر دستور بستری داد چون زردیش شده بود16 و خطرناک بود.وای وای وای داره گریه می کنه دوباره بر می گردم...

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 13:32 توسط سعیده |

اتاق عمل
از اونجایی که خیلی وقت بود فرصت کافی برای نوشتن پیدا نکرده بودم تو پست قبلی خیلی مختصر و مفید ماجرای ۴۰ روز گذشته رو نوشتم حالا قصد دارم توضیح بیشتری از این روزهای گذشته بدم:
عصر ۳بهمن به همراه خواهرشوهر و خانم برادرم(نرگس) رفتیم بیمارستان و منتظر شدیم تا همسرم از روزنامه بیاد و برگه های مخصوص بیمارستان رو امضا کنه...کم کم شب شد و من بستری شدم با لوازم کامل چندتا پرستار اومدن ازم شرح حال گرفتن و همراه ها رو فرستادن رفتن و من موندم و پر استرس ترین شب زندگیم.تا صبح تقریبا بیدار بودم و فکر و خیال می کردم.ساعت ۵صبح پرستارا اومدن سراغم سوند وصل کردن که چقدر چندش آور بود و برام آنژیوکت زدند که چقدر درد داشت...ساعت ۹بردنم اطاق عمل. پشت در اطاق عمل همسر مهربون بوسه پر محبتی کرد و منم با قوت قلب تمام رفتم تو.
خوابیدم رو تخت و دستیارهای پزشکی اومدن سراغم یکی دستمو می بست یکی پرده جداکننده می کشید یکی فشار خونمو می گرفت و یکی همه آمپول بی حسی کمر تزریق می کرد.از آمپول خیلی می ترسیدم که خوشبختانه اصلا ترس نداشت.کم کم بی حس شدم و نفسم داشت بند می اومد که دکتر اومد و شروع کردند به جراحی...تمام حواسمو جمع کرده بودم بشنوم چی میگن که یهو یه پرستاری اومد تو و گفت خانم دکتر فلان مریض که دوقلو داشت یه قلش تو هفته ۱۵ از بین رفته و به خون ریزی افتاده و بستری شده چه دستوری میدین؟
وای پسری داره گریه می کنه دوباره بر می گردم
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند1389ساعت 15:15 توسط سعیده |

به دنیا خوش اومدی گلم
۴بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۹و ۴۰ صبح در حالی که تمام حواسمو جمع کرده بودم که همه حرف ها و عکس العمل های دکتر و دستیارهاشو بشنوم خانم پرستار گفت آماده باش یه فشار به شکمت می یاریم تا بچه دربیاد...
یه دفعه صدای گریه اش بلند شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن و گریه.اون از اون طرف من از این طرف پرده  هر دو گریه می کردیم ...
وای خدا چه لحظه باشکوهی...
همه گفتند وای چه پسر نازی...چقدر قدش بلند...وزنش هم که خوبه...آپگارش هم عالیه...
دیگه کم کم بیحال شدم و کمتر چیزی می شنیدم و کمتر متوجه چیزی می شدم.بعد از یکی دو ساعت احساس می کردم شکمم پاره شده!... درد بسیار زیادی داشتم ولی وقتی برای اولین بار خانم برادرم که مراقب و همراه بیمارستانم بود آوردش و روی سینه ام گذاشت تا شیر بخوره...وای خدا ...هیچ کلمه ای نیست که بتونم توضیحش بدم...
ساعت ها می گذشت و درد شکمم بیشتر می شد و انواع و اقسام دردهای ناشناخته میومد سراغم(همین الان که اینارو می نویسم باراد رو گذاشتم رو پام و تکونش می دم که بیدار نشه اونم که همش غرغر می کنه و با گریه هاش اعلام می کنه که به من توجه  کن)
چه دردهای عجیب و غریبی و بی خوابی های وحشتناکی...
روزها به همین منوال گذشتن البته خیلی خلاصه دارم می نویسم چون واقعا نمی تونم در حال حاضر همه چیزو توضیح بدم.
در طی هفته اول باراد زردی گرفت و روز به روز زردیش بیشتر شد و بخاطر همین مجبور شدیم ۲روز بستریش کنیم که روزاول خیلی حال روحی من بد بود (تو یه پست دیگه حتما تعریف می کنم که اون دو روز چه اتفاقایی افتاد) در ضمن باراد ۵ روزه بود که ختته اش هم کردیم.
.
.
.
در اولین فرصت بر می گردم بقیه شو توضیح می دم الان بچه داره گریه می کنه باید برم...راستی با تشکر از دوستای خوبم لاله وشیما برای هردوتان و تمام دوستانی که شرایط ما رو دارن امیدوارم هر چه سریعتر به این اوضاع و احوال برسین و شما هم این لحظات رو تجربه کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 19:17 توسط سعیده |

یک یا سه نفر؟؟؟؟
۱۹ روز باقیمانده دی ماه هم گذشت و اولین روز بهمن من هم به پایان رسید.الان دیگه روزشماری هم نمی کنم بلکه ساعت شماری می کنم و کلی استرس اومده سراغم.از چند روز دیگه این تکونا و لگدا نیستن که به مثانه ام فشار بیارن و ۵دقیقه ۵دقیقه مجبور بشم برم دستشویی.از چند روز دیگه دوباره خودم تنها میشم و هر جابرم نمی تونم بگم اجازه بدین ما دونفر رد شیم!!!!!!!از چند روز دیگه خانواده ۱۰ساله دونفره ما می شه سه نفر!!!!!!! از چند روز دیگه یه موجودی که هنوز نمی تونم تصور کنم چه شکلیه وجود خواهد داشت که بچه من خواهد بود(خدایا چقدر بزرگی و توانا)
راستش ترس و حس عجیبی دارم.از همه مهمتر اینکه خیلی دلم می خواد عمل سزارینم تحت اپیدورال انجام بشه که لحظات به دنیا اومدن پسرم رو هوشیار باشم اما نمی دونم دکتر عزیزم چه تصمیمی می گیره.از درد بخیه ها و فشار های بعد از عمل هم کلی می ترسم.
دوستان عزیزم برام دعا کنید....
+ نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389ساعت 0:45 توسط سعیده |

روز شماری
این روزها خیلی دیر می گذره مخصوصا اینکه سر کار هم نمی تونم برم و روزها خیلی بیشتر برام طولانی می شه. با خودم می گم اون مامانایی که مجبورن که ۹ ماه بخوابن واقعا چه روزها و لحظه هایی رو تحمل کردند.
۱۱خرداد گذشته حتی هنوز معلوم نبود نتیجه آزمایشم چی می شه و الان که ۱۱دی است با هر تکون و  لگد این بره تودلی می گم خدایا شکرت و از همه مهمتر اینکه کمتر از یک ماه دیگه شکل و قیافه این آدم درون خودمو می بینم.
یه جورایی ترس دارم و استرس گرفتم که آیا می تونم از پس مسولیتش بر بیام یا نه؟
+ نوشته شده در شنبه 11 دی1389ساعت 17:38 توسط سعیده |

روزهای تلخ و شیرین
روزها پشت سر هم می گذرند و سختی ها و شیرینی های مادر شدن هم بیشتر می شه.اینکه وقت و بی وقت باید از خواب سخت شبانه بیدار شم و برم دستشویی.اینکه نشستن رو زمین مثل آرزو برام شده. اینکه بخوام از پهلوی چپ به راست بخوابم بدون هیچ فشار و دردی که شده خاطره.لباس لباس  لباس رو نگو که حسرت پوشیدن تک تکشون رو دارم اما به جای همه این آرزوها و خاطره ها و حسرت ها  یه ماهی تو دلم اینور و اونور می ره که با هر تکونش یک دنیا لذت بهم دست می ده.
این روزها به شدت در حال چیدمان اتاق پسره هستیم و حسابی خونمون بوی سه نفره شدن گرفته.چند روز پیش برای خرید اسباب بازی رفته بودم  آخر شب که با پدر بچه مشغول بازی با اونا بودیم دیدیم رو تفنگش نوشته برای افراد زیر ۱۸سال ممنوع!!!!!!!!کلی خندیدیم و گذاشتیمش تو وسایل سفری خودمون!!!
در کنار همه اینا خوندن وبلاگ دوستان و متوجه شدن حال و احوالشون بعضی وقتا حالم رو می گیره و بعضی وقتا خوشحالم می کنه.برای شیما آرزوی سلامتی و صبر می کنم و برای لاله آرزوی موفقیت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر1389ساعت 14:55 توسط سعیده |

معایب و مزایا

بعد از اینکه جواب آزمایشم(دیابت حاملگی) آماده شد رفتم بیمارستان جواهری که نتیجه اش رو به دکتر صدیق  پور    نشون بدم.جواب رو دید و گفت همه چیز مرتبه.بعد از چکاپ وزن و فشار خون و شنیدن صدای قلب جنین گفت: نوبت مراجعه بعدی سه هفته دیگه.منم شرح حال هفته گذشته رو با آب و تاب براش گفتم که چه حال افتضاحی داشتم.گلاب به روتون بیرون روی و استفراغ وحشتناک و بی اشتهایی و از دست دادن وزن و ...نمی دونم مسموم شده بودم یا چیز دیگه ای بود.از درد طاقت فرسای زانوام گفتم و درد غیرقابل تحمل استخوان های لگنم.سرتون رو درد نیارم چه هفته ای بود که خداروشکر گذشت.
دکتر با صبر و تحمل همه رو گوش کرد و با لبخند ملیحی گفت: الان چطوری؟ منم که تازه اون روز سر پا شدم با خوشحالی گفتم خوبم.دکتر گفت: خب پس مشکلی نیست و دردهات هم طبیعیه و ممکنه بیشتر هم بشه.بعد هم یه آمپول (رگام) که برای تطبیق خون من با جنین بود(گروه خونی من اوی منفیه و پدر پسرم آب مثبته در نتیجه جنین سرگیجه میگیره که بالاخره چه ارهاشی داشته باشه!!!!) برام نوشت که بین هفته های ۲۸تا۳۲ باید تزریق بشه و گفت آخر ماه بزن.
رفتم داروخانه آمپول رو بگیرم گفت چون قیمتش نسبتا بالاست باید بری بیمه مرکزی که تایید کنه.
فرداش بابای مهربونمو فرستادم بیمه و تایید کرد و با دفترچه بیمه و کلی امضای آقایون بیمه شد۲۰۰۰۰تومان.مامان عزیزم آمپول رو برام آورد قیافه اش هم درد داشت چه برسه به تزریقش که نمی دونم وریدیه یا عضلانی(فکر کنم وریدی باشه).به هر حال هنوز که نرفتم بزنم اما قصد دارم تو چند روز آینده برم.
یه تجربه که تو هفته گذشته داشتم این بود که بعد از او بیرون روی وحشتناک تکون های این بره تودلی هم کلی کم شده بود فکر کنم طفلکی کمبود آب گرفته بود و جاش خشک شده بود چون بعدش که بهتر شدم و دوباره اون یبوست لعنتی اومد سراغم تکون هاش شروع شد و قوت بیشتری هم گرفته.
راستی به جز آمپول دکتر برام قرص های مولتی ویتامین و کلسیم هم نوشته که موقع خوردن کلی خودمو لعنت می کنم که انقدر بدداروخورم!

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 15:31 توسط سعیده |