X
تبلیغات
setarehedonbalehdar
برف بازی
در پی سرماخوردگی سختی، حس بویایی و چشایی خود را از دست دادم.دیگر لواشک و شیرینی ناپلئونی هم فرقی برایم نداشتند. صداها را یک خط درمیان می شنیدم و چشمانم نمی خواستند باز شوند.با دهان باز نفس می کشیدم و نای حرف زدن نداشتم.دلم مادرم را میخواست که برایم سوپ بپزد از آن سوپ ماهیچه همیشگی.
با این تفاسیر وقتی پسرکم از من خواست: "مامان بریم برف بازی" نتوانستم قبول نکنم.لباس پوشیدیم و به حیاط رفتیم و برف بازی کردیم و آدم برفی ساختیم و همان شب من مردم!

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 15:25 توسط سعیده |

برای پدر و مادرم
قد و قامتشان را نگاه می کنم.به حرکت و رفتارشان دقت ، صحبت کردنشان را خوب گوش می کنم وبوی تن و لباسشان را عمیق نفس می کشم.

موقع بلند شدن از زمین دستش را به مبل و میز می گیرد آخ آخی می کند و یا علی گویان بلند می شود هر چه دور و برش باشد با جمع می کند تا به قول خودش خانه مرتب بماند.

صبح زود برمی خیزد نان تازه و پنیر برای صبحانه آماده می کند و با پدرم مشغول خوردن می شوند و سعی می کنند سر و صدا راه نیاندازند تا من بیدار نشوم. اما من بیدارم و زیرچشمی می پایمشان.

پا به سن گذاشته اند، صبورند و بی قرار.مهربان تر از همیشه و غمخوار همه کس.

این روزها خیلی نگاهشان می کنم به خصوص که هر سی چهل روز طی سفری کوتاه به خانه ام می آیند و من نهایت لذت را وجودشان می برم و از حضورشان خوشنودم.در لحظه وداع غم سنگینی به دلم می آید.نگاهم را بدرقه راهشان و برای سلامتیشان دعا می کنم.

زنده و سلامت باشند همه پدر و مادرهای دنیا.آمین

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1392ساعت 19:4 توسط سعیده |

قاعده سی روزگی
ماه خلال ابرویش را در آسمان به نمایش گذاشته و من غم دلم را در آینه.دوباره برج فلکی به نیمه رسیده و نازکدلی من به اوج.هر سی روز اینگونه است حال درونی من و هر زنی دیگر.خم بر ابرو، غم بر دل، دلهره در وجود و آه بر زبانم نشسته. هر حرفی، کلمه ای؛ جمله ای چونان نیش عقربی دم کج کرده فرو می رود تا اعماق وجودم.اشک صورتم را پر کرده و چشمم از خیسی لبریز است.بغض گلویم را می فشرد نه فرو می رود نه می ترکد گویی پناه امنی یافته برای ماندن تا ابد.

دلم گرفته نه از آن نه از این. برای هیچ می گریم، برای پوچ غمگینم، برای کوچ آماده.دلم می خواهد سر به کوه و بیابان نهم و دور شوم از این همهمه و جنجال و ناتمیزی.دور شوم از بلندای صدا، سنگینی نگاه، رخوت آدمکان و زبونی زبان.

دلم گرفته هیچ نمی یابم، نه باغ و بهاری، نه جوی و کناری، نه دشت و چناری.آه که تنور دلواپسی ام چه داغ است امروز...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت 21:13 توسط سعیده |

تیغ و گریه
هوای اتاق سرد بود، گفتمشان، خندیدند , مرا به سوی تختی برده سوزنی بر من زدند بسان تیغ گلی در انگشت رفته فرو. نفسم تنگ، وجودم سرد، دستانم مصلوب و چشمانم هیچ نمی دید مگر پرده سبزی روبرویش. قلبم تند تند می تپید گویی جایش تنگ است. منگ بودم و چرخ و فلکی که در سرم به گردش درآمده بود بازنمی ایستاد از حرکت. زمزه هایی می شنیدم دور و نامفهوم، تیزی و سردی چاقویی که دلم را می برید دردم نیاورد اما توان گفتن کلمه ای را حتی از من ربود شاید می ترسیدم با گیجی و دلواپسی تمام حواس را جمع کرده و گوش سپردم؛ آواهایی بود بس غریب مثل برخورد شیشه و خون، مثل جارویی مکنده همه چیز بلعیده در لوله. به ناگه صدای گریه ای طنین انداخت بر فضای اتاق و وجود بی رمق مرا جانی دوباره بخشید.زنان هل هله سر داده به یکدیگر شادباش گفتند و همه آه و انتظارم تبدیل به لبخندی شد وصف ناشدنی.
طفلم به دنیا آمد، گرم گرم و خون آلود و تازه اجین شده با هوای بیرون از رحم، کبود و چروک خورده دست می جنبانید و پا حرکت می داد گویی او هم ترسیده از همه هیاهو که اینچنین می گریست. در آغوشش کشیده موجودی را که ماهها در خود پروراندم و نظاره اش کرده و برسینه فشردمش که چقدر زیباست لحظه وصال.
امروز هزار و یک دور دنیا روز از آن تاریخ می گذرد و آن دلبری که در آن ایام جز گریستن و مکیدن و شیره جانم هیچ نمی دانست به زبان شیرین کودکی در گوشم نجوا می کند: دوستت دارم مادر.

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1392ساعت 1:4 توسط سعیده |

جادوگری

من امروز جادوگرم.از آن دسته سوار بر جارویی بلند با کلاهی شیپوری و ردایی سیاه بر تن،دندانی افتاده و دماغی بزرگ درصورت.امروز می خواهم پرواز کرده به آسمان و از دور و نزدیک نظاره کنم زندگی مردم را.

من امروز می خواهم طلسم این جن زدگان را که با قفل بخل و حسد، کینه و انتقام، ترس و نفرت بسته شده باطل  کنم به فرشته اهریمن سلام کرده از وی بپرسم : هان تو که اینگونه کردی با مردم؛یکی بی پدر و دیگری مادر در گور، کسی در حبس و آن یکی واداده، او غنی و این بی مایه، یکی مغضوب و آن یکی گره خورده با خشم خود، خویشتن را چگونه یافتی؟ای اهورای پلیدی چه اندیشیده ای که غافلان را گمراه کردن بسی سهل است؟ای خود را در خفا کرده و پنهانی بر جان آدمکان نشسته ای، بدان که من امروز می لرزانم این چوب جادوگری قلم را و جنگت را طلبدارم. مبارزه کن گر توانمندی ای ابلیس که من با سلاح صلح و آرامش، صفا و صداقت، درستی و رفاقت، صمیمت و وجاهت آمده تا برسانمت به ندامت.

رو در آیینه نگاهی انداز بر خویشتن ، قضاوت کن انسانیت بر لباس ظاهر و چهره زشت نیست که بر دل پاک و تن باوفاست.

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1392ساعت 12:52 توسط سعیده |

قلمی زدیم بر دفتر زندگی

درخت یخ زده وجودم رو به حس گرفتن گذاشت.آرام آرام جان گرفت و گرم شد.پنج شاخه اش که انگشتانم بودند حرکت نامحسوسی کردند.

می گویند ریشه ها در خاک در امانند.چه امنیتی؟آب جوی روانی که از ده فرهنگ و مطالعه و کار آمده بود از سرمای بی محبتی و فراغ زمانه آنچنان یخ بسته که انگار هیچ سیلانی نداشته است و خاک منجمد زیر این یخچال درد ، حامی ریشه های بی جانم بود.

ریشه هایم ، راستی آنها کجایند؟ مدت زمانی است که آنها را نفهمیده ام.فراموش کرده ام کی جوانه زدم، ریشه دوانیدم، نهال شدم، جوانی کردم، بار آوردم و اکنون...حالا کجایم؟چیزهای کمرنگ و غبارآلودی از نظرم عبور می کنند، کمی تامل می کنم...آه یادم آمد یادم آمد، من آن بودم.

آنی که باد سرنوشت به شمال شمال راندش.زیر باران پاکی و بی آلایشی کودکی و به دور از هر نفس خبیثی جوانه زدم.هنوز ریشه نگرفته بودم که طوفان زندگی به شرق شرق حرکتم داد.آنجا ریشه زدم و آرام درک زندگی کردم.نهال شده بودم.ترد و چابک، نرم و نازک، سرخوش و در فکر مهاجرت به مرکز.به مرکز زمین. به مرکز علم و انسانیت و مطاله و فرهنگ و هنر. با جان کندنی نه چندان طاقت فرسا راهی شدم به سرزمین آرزوها.

یکه و تنها ریشه های جوانی را که در دوران نهالگی چندجایی اش زخم برداشته بود به دل خام سرزمین آروزها فرو بردم.راه کندم و خاک ها کنار زدم.با سنگ های خارای دوران شباب مبارزه کردم و ادامه دادم تا جایی که ثبات گرفتم.

تنه بزرگی ام را بنا نهادم به ساختن.شاخه گسترانیدم و برگ دادم و بار آوردم.ثمرم را به زمین بخشیدم تا تخم نهفته درونش تسلیم سرنوشت، ادامه حیات دهد.

درختی شده بودم بالغ و کامل ، زیر سایه ام می نشستند عشاق و دلبرانه می کردند و من نظاره گر بودم. زمان می گذشت و فصل ها در گذر بودند. باد پاییزی معیشت زندگی وزیدن گرفت. برگ های سبزم رنگین کمانی شدند و بدرودم گفتند.تنه سوادم لخت شد و عریانی دانش آزادم می داد.به قهقرا رسیده بودم.بی هدف روزگار سپری می کردم و همان یک قطره آب جوی ده فرهنگ وهنر هم از من دریغ کرد و یخ بست.خاکم منجمد شد و ریشه ام درحال جان دادن بود که ضربات آهنگین قدم های رهگذری تکانی در دل خاکم داد و ریشه هایم را لرزاند و اجازه فرو رفتن به خواب ابدیت را از من ربود.

خاصیت مویینگی ام نجات بخش بود.مرکب نگاشتن در ریشه هایم به حرکت درآمد تا به سرانگشت شاخه هایم رسید.قلم به پنچ شاخه گرفتم و اینچنین سرآغاز کردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 10:54 توسط سعیده |

شیطنت
هر چی چشم می گردونم نمی بینمش.چند بار صداش می کنم ، جواب میده ولی پیداش نیست.صداش میاد ولی خیلی دور.با نگرانی بیشتر پی اش میگردم.خونه رو زیر و رو میکنم .نخیر نیست که نیست فقط صدای مامان مامانش میاد.
.
.
.
.
.
دیگه قلبم داره وامیسته.آخه کجایی پسر؟باراد کجایی مامانی؟باراد جان.باراد ...باراد...
.
.
.
.
.
مثل اون بازیه بود هر چی به هدف نزدیک تر میشدیم صدای تق تق بیشتر میشد...هر چی به محل اختفا نزدیک تر شدم صدای خنده اش بیشتر شد...
بله پسری رو تو سطل آشغال (البته که خالی) چپه شده تو کابینت پیداش کردم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1392ساعت 16:8 توسط سعیده |

توضیح واضحات
 سلام دوستان
با وجود فیس بوک ، همه مشغول رد و بدل کردن اطلاعات و نوشتن مطالب در آن هستند و این قانون بد شامل منم شده است.لاکن قراری با خود می گذارم.زین پس هر مطلبی که در "کتاب چهره" نگاشتم به بلاگفا هم منتقل کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1392ساعت 15:58 توسط سعیده |

یخمخ
باراد نزدیک 2/5 سالشه و حسابی بزرگانه عمل می کنه.هر روز که میگذره می گم خدا رو شکر که سختی های بچه کوچک داری تموم شد ولی مشکلاتشم همراه خودش بزرگ میشه( البته حس می کنم خیلی زوده برای گفتن این جمله ) ولی خداییش شخصیت سازی برای بچه خیلی سخته.
تو این چند مدت به این نتیجه رسیدم که آدما چقدر بی ادبن و در مکلمات روزمره شون خیلی از کلمات بی ادبی استفاده می کنن و من همش به باراد میگم فلانی اشتباه کرد این کلمه رو گفت یا اینکه این حرف بده تو نگو.
تازگی ها هم عصر که میشه میگه درو باز کن برم حیاط مرکزی قدم بزنم!
بعدش که دوستاشم میان تو حیاط میگه حالا اجازه بده برم با دوستام تو پارک زود برمی گردم!
بعضی وقتا هم میره دم سوپر مجتمع و به آقاهه میگه یخ مخ(یخمک) دارین؟آدامس موزی چطور، دارین؟
الانم یه چند روزیه هر دوتامون سرما خوردیم و در حال دارو خوردن و استراحت هستیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1392ساعت 12:25 توسط سعیده |

بزرگ شدگی
الان دیگه باراد دوساله شده.کامل حرف میزنه و بعضی وقتا هم یه چیزایی میگه که دلم میخواد لهش کنم از محبت.مثلا یه روز یه دفعه سر میز صبحونه گفت: اوه مای گاد مامان چه سورپرایزی برام نیمرو درست کردی؟ (درصورتی که یک روز درمیون نیمرو میخوره) یا مثلا دیروز یه گاز محکم ازم گرفت و گفت: انقدر دوستت دارم که میخوام بخورمت!
حدود یک ماهیه که اسباب کشی کردیم اومدیم یه خونه جدید.هر دفعه از دم خونه قبلیه رد میشیم میگه: اوه مامان خونه قبلیه چقدر خوش میگذشت!!!!!
بعضی وقتا اهم از غفلت من سو استفاده میکنه و در رو باز میکنه میدوه میره تو راهرو و میگه:میخوام آشغال بندازم تو شوتینگ!!!!!!!بعدشم میاد دم درو میگه:برم یه سر به مامانی بزنم(آخه خونه مامانیشم تو همین مجمتعه)
اینا ماجراهای این روزای ماست.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1391ساعت 2:3 توسط سعیده |

بارداری دوستانه
چند  روز پیش شنیدم یکی از دوستانم بارداره ازخوشحالی میخواستم جیغ بزنم.بعدش شنیدم  یکی دیگه از دوستای دیگمم بارداره بازم میخواستم جیغ بزنم.خیلی حس خوبیه وقتی می شنوی اونایی که تا حالا هیچ تجربه ای از مادرشدن نداشتن میخوان مادر بشن.
تمام لحظاتی رو تصور می کنم که خودم از موقعی که شنیدم حامله ام تا همین الان که باراد عزیزم دو سالشه رو دوستای عزیزم هم تجربه می کنند وای که چه حالیه همه چی عالیه.
این پست مخصوص دوست عزیزم آنالی اکبری است.

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1391ساعت 1:48 توسط سعیده |

مادرانه
این روزها کهر پسر عزیزم داره به ۲سالگی نزدیک میشه برام خیلی جالبه.
کارهاش مثل آدم بزرگا شده و حرف هاش هم بامعنی تر و واقعی تر.صبح ها که از خواب بیدار میشه میگه صبحونه!!!منم براش لقمه نون و پنیر و گردو میگرم و بعد از ۲لقمه میگه سیر شدم و میره دنبال بازی.
وقت چیایاشت میگه سیب!!!منم براش موز و سیب آماده می کنم و میخوره و می ماله اینور و اونور و میگه تمیز کن!!!
وقت نهار همش بهانه میگیره و میگه مپرتظمه.منم سریع نهارشو می کشم و حواسشو پرت میکنم.بعد از نهار سریع میگه بفابیم.میره تو اتاق و پرده رو میکشه که اتاق تاریک شه و بعدش یک کم بازی می کنه تا خوابش ببره.
عصر رو هم به همین منوال میگذرونه تا شب.باباش میاد شام می خوریم سه نفری که چه لذتی داره.موقع خواب شبش هم براش کتاب می خونم تا بخوابه. اما هنوزه نتونستم از شیر مادر بگیرمش که کار بسیار سختیه و عشقلی هم کلی بهش وابسته است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 1:8 توسط سعیده |

بفابم و بفورم!
الهی فداش بشم  که فقط زمانی که خوابه می تونم به کارهای شخصی خودم برسم.
الهی فداش بشم که وقتی سریال ها شروع میشه پا به پای من میشینه و نگاه میکنه و به ترتیب میگه:ازل،ساواش،سلطان،لاله،نرمین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
الهی فداش بشم که ماهی های آکواریوم رو سرویس می کنه انقدر میگه:گذا گذا گذا ماهیا ماهیا ماهیا
الهی فداش بشم که ظهر ها وقتی می خواد بخوابه از ساعت 1-2 میگه: بفابم    بعد 2 ساعت طول میکشه تا بخوابه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مهر1391ساعت 19:17 توسط سعیده |

اعصاب ندارما
همیشه با خودم می گفتم دوتا بچه میارم.حتی تا یکی دو ماپیش هم نظرم همین بود. اما از وقتی که باراد شیطونی رو روسفید کرده میگم خدایا شکرت ولی همین یه بچه بسه(واقعا شکر که باردار شدن من داستان داره).!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1391ساعت 2:49 توسط سعیده |

جمله های دوکلمه ای!
این روزا باراد کلمه های جدید رو بیشتر از قبل استفاده می کنه.مثلا دیروز رفت روی لوله جاروبرقی و سر خورد گفتم افتادی؟ میگه : نه بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!(الهی فداش شم) یا مثلا از پله های خونه خاله اش بالا رفت به سمت خونه همسایه ، بهش میگم بیا پایین میگه: بفمایی!!!!!به باباشم میگه: بابا بابا بابا لتاپ اوشن اودابه بینیم(یعنی بابا لپ تاپو روشن کن سودابه(خاله اشه) ببینیم.
هر مهمونی هم که میاد خونه موقع خداحافظی کفشاشو میاره و میگه:بپوش بییم ببعدش که میره دم آسانسور  میگه هدافس و حسابی بوس می فرسته برای من و باباش که داره میره بیرون.
+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 18:22 توسط سعیده |

کلمه ترکیب های تازه
للام: سلام  هاپو:سگ یا هر حیوان دیگه  یایلاوووو:آی لاو یو  ببی:بیبی  کاللله:کالسکه  هلو:الو  بننه:پرنده و برنده  تولوم:تلمبه و قلمبه

اینا کلمه و ترکیبات تازه باراده.

+ نوشته شده در دوشنبه 5 تیر1391ساعت 23:32 توسط سعیده |

زبان بی زبانی
روزها  پشت سر هم می گذرند بدون اینکه وقت سر خاروندن داشته باشم . باراد روزبه روز بزرگتر میشه و کارهای شیرین می کنه و بعضی کارهاشم کلی حرصمو در میاره.کلمه هم میگه البته سعی می کنه بگه! 

این کلمات به زبان باراده: بولو - ببل - بابا - مامان - مامایی - دده - به به به به - آپ - موینا - اار - هر کدوم از اینا در جاهای مختلف یه معنی میده به ترتیب یعنی: بالا-بغل-بابا-مامان-بیرون-آب-هاپو یا کلا هر حیوونی که میبینه -مبینا-سحر(خاله شه)

وقتی هم که یه چیزی میخواد که نمی تونه بگه جیغ میزنه.قربونش برم انواع و  اقسام شکلک ها رو در میاره.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 21:33 توسط سعیده |

روزهای پارسال2

سلام

روزهای پارسال خیلی زود گذشتند و عکس ها و خاطرات خوبش همیشه هستند.
روز شهادت علی اصغر بردمش مصلا کلی از خبرنگارها و عکاسها ازش عکس گرفتند باراد تو اون لباس های سبز و با اون چفیه خیلی دوست داشتنی تر از همیشه شده بود.
4بهمن روز تولد یک سالگی باراد بود.یک جشن خانوادگی مختصر براش گرفتم.بچم خیلی خوشحال بود و بازی می کرد و این ور اون ور می رفت و هی راه می رفت و هی می خورد زمین اما تو تمام عکساش گریه کرده مخصوصا اونایی که با کیک و شمع بودن!
دوستان خوبم روزهای پارسال رو خلاصه براتون گفتم.از این به بعد سعی می کنم اتفاقات روزانه اش رو براتون بنویسم.اگه حوصله داشتین بخونین.راستش خودم داشتم پست های قبلی رو می خوندم کلی خندیدم و گریه کردم به روزهای بدویاری روزهای لگدپرانی باراد تودلم شب خوابیدن های چپکی لباس های گشاد روزهای زایمان ...خلاصه برام کلی تجدید خاطره بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 17:48 توسط سعیده |

روزهای پارسال1

پارسال همین موقع ها بود که از طرف یکی ازدوستام یه کار نیمه وقت بهم پیشنهاد شد و منم قبول کردم.از شنبه تا چهارشنبه از ساعت11تا2-3 بعد از ظهر.باراد رو میگذاشتم خونه مامانم و می رفتم و برمیگشتم دنبالش و می رفتم خونه.وقتی از پله های خونه مامانم اینا می رفتم و بالاو صداش می کردم باراد انقدر داد و فریاد می کرد و بی صبری نشون میداد که دلم غش می کرد بعدش محکم می چسبید بهم و چند دقیقه صورتشو می چسبوند بهم.کلی کیف می کردم ولی بعدازظهر که می اومدم خونه همش می خواست بغلم باشه واصلا رو زمین نمی موند و حسالی بغلی بود.

روزها می گذشتند و باراد هر روز یه کار جدید یاد می گرفت.همیشه  با خودم می گفتم دوست دارم موقعی که از خواب پا میشه گریه کنه و منم در هر حالی که هستم کارمو ول کنم و بدوم طرفش این آرزو خیلی زود برآورده شد.تو 5-6 ماهگی چهاردست و پا رفت رو یاد گرفته بود به محض اینکه از خواب بیدار میشد و صدا میکرد سریع می دویدم تا از تخت نیفته.البته یک بار داشتم تلفنی صحبت می کردم یهو دیدم از خواب بیدار شد تا اومدم بدوم طرفش اون زودتر چهاردستوپا اومد و از رو تخت افتاد و کلی گریه کرد.

باز هم روزها می گذشتند و پسرم ابتکارات جدید از خودش نشون می داد مثلا به جای راه رفتن شدیدا رو زانوهاش می ایستاد و سریع راه می رفت مامانم می گفت من تا حالا بچه ای ندیدم این مدلی راه بره.تو ده ماهگی شروع کرد به دندون درآوردن و بد غذا خوردن  واین داستان بدغذایی هنوزم ادامه داره.

بازم داستان دارم برای تعریف کردن برمیگردم.

 

+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 18:34 توسط سعیده |

دومین بهار زندگی پسرم
سلام

از عذر خواهی دیگه گذشته که بگم ببخشید دیر کردم.واقعا شرمنده ام.

دوستان از وقتی که باراد از بیمارستان بابت زردیش مرخص شد و حال روز جفتمون رو به بهبودی رفت  یک سال می گذره.اگه بخوام خلاصه این یک سالم بگم دوسال طول می کشه. پس خلاصه داستان:

مرتب  شدن ساعت خوابش.کم کم قل خوردن تو جاش.یواش یواش چهاردست و پا رفتنش. تو ده ماهگی دندون دراوردنش.روز تولد یک سالگیش راه رفتنش.همین الانم پابه پای من تایپ کردنش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 15:28 توسط سعیده |